Hame Chi آخرین مطالب
همين يک شب جايمان را عوض کنيم من معشوقه ميشوم.. و تو عاشق باش .. من خيانت ميکنم.. و تو فراموش کن..!! ............................... برای تو … برای چشمهایت ! برای من … برای دردهایم ! برای ما … برای این همه تنهایی ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند ….! ............................... بانو … مرد نبوده ای تا بدانی سرت بر روی بازوانم … امنیت تو نیست … آرامش من است … .................................. با من بمـــان … آنها که رفتن شان را طـــاقت آوردم … تـــو نبودند! ...................................... ای کاش حوالی دل تو هم… “بارانی” بیاید… زمینی تر شود… بوی خاکی بلند شود شاید کمی “عاشقم” میشدی… باران به کنار… ........................ منو نمیخواست ............................. .............................................. به اغوش تو محتاجم برای حس ارامش.. برای زندگی با تو پر از شوقم پر از خواهش!!.. .................................. به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی... .................................. تنهایی!!! از لحظه ای که رفته ای جای خالیت را برگها پر میکنند.. ................................. مردم اغلب بی انصاف و بی منطق و خود محورند... "آنان را ببخش" اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند.. "ولی مهربان باش" اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند... "ولی شریف و درستکار باش" نیکیها ی امروزت را فراموش میکنند... "ولی نیکوکار باش" بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر کافی نباشد.... و در نهایت میبینی هر انچه هست همواره میان تو وخداوند است... "نه میان تو و مردم" *کوروش کبیر* ............................... گاه دلتنگ مي شوم .............................. حالا که میروی ... آهسته برو هر قدمت دورتر ... نفسم تنگ تر ... بگذار چشمم آهسته آهسته ندیدنت را بیاموزد !... ................ چه سخت است هم پاییز باشد . هم خیابان خیس اما.... نه تو باشی . . گول بازی های بچه گانه ات را خوردم... به من گفتی چشم بگذار... گذاشتم... هنوز هم از روز رفتنت دنبال تو میگردم.. بعد رفتنت!!! هر روز چشم گذاشتم تا پیدایت کنم.. حالا دیگر کور شده ام ،عشقم!! چشمی برای گذاشتن هم ندارم... این یک بازی بود، تو برمیگردی نه؟؟!!! ..................................... دلتنگی هایم را دوست دارم و از دوریت دلتنگ میشوم به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم و آن زمان که گریه های شبانه ام ه دوست دارم و باز میدانم در این دقایق چقدر دوستت دارم کاش عمق کلامم را درک کنی.. ................................ دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم …. ..................................... آن قدر که از دیروز میترسم .............................. وقتی می روی تمام چیزهای عادی یادگاری می شوند حساس می شوند ترک بر می دارند بر مبل نمی شود نشست که تو آنجا نشسته بوده ای هوا را نمی شود نفس کشید که عطر تو آنجا بوده است وقتی نیستی همه چیز تو را یادآوری می کند تو را و نبودنت را… ................................ پيوندها
|
|||
![]() |